برای درک اینکه سیاست فارسیسازی در تاریخ ایران از کجا آغاز شد، کافی است به اسناد نگاه کنیم، نه به ادعاهای ایدئولوژیک. اسطورههای تاریخی بر احساسات تکیه دارند، اما آرشیوها سخن میگویند. آنچه آرشیوها میگویند صریح است: در دوره دولت قاجار، سیاست فارسیسازی سیستماتیک وجود نداشته است. این امر نه از تساهل رمانتیک، بلکه از ساختار واقعی قومی، سیاسی و زبانی دولت ناشی میشد. به ویژه دوره حکومت فتحعلی شاه قاجار این حقیقت را با تمام وضوح آشکار میسازد.
فتحعلی شاه در سالهای ۱۷۹۷ تا ۱۸۳۴ حاکم دولت قاجار بود و دوره او مرحلهای را در تاریخ ایران نشان میدهد که در آن حضور سیاسی ترکها هنوز طبیعی و غالب بود. سلسله قاجار تُرکتبار بود. زبان دربار، زبان ارتش، زبان محافل عالی اداری و زبان ارتباطات روزمره عمدتاً ترکی بود. این واقعیت نه محصول رمانتیسم ملی است و نه منافع سیاسی مدرن. این یک واقعیت تاریخی است که به وضوح در اسناد رسمی آن دوره دیده میشود.
فتحعلی شاه قاجار در تاریخ به دو خط اصلی به یاد مانده است. اول، تحکیم دولت قاجار و شکلگیری تصویر یک پادشاه کلاسیک شرقی. دوم، موقعیت برتر واقعی زبان ترکی در سطح دربار و اداره. این دو خط مکمل یکدیگر بودند و ماهیت امپراتوری دولت قاجار را تعیین میکردند.
در بستر تاریخی، نقش فتحعلی شاه قاجار با چند نکته کلیدی مشخص میشود. او در سالهای ۱۷۹۷ تا ۱۸۳۴ در قدرت بود و شخصیت اصلی محسوب میشود که دولت قاجار را به مقیاس یک امپراتوری واقعی رساند. روابط با عثمانی، روسیه و بریتانیا دقیقاً در دوره او ماهیتی سیستماتیک به خود گرفت. فرهنگ درباری قاجار — نقاشیها، مراسم، زیباییشناسی القاب — در زمان او به اوج خود رسید. اگرچه در جنگها علیه روسیه (معاهدات گلستان و ترکمنچای) تلفات ارضی سنگینی متحمل شد، اما حفظ ساختار داخلی و موجودیت سیاسی دولت ممکن شد. از این نقطه به بعد میتوان به مسئله اصلی پرداخت.
سند آرشیوی عثمانی مربوط به سال ۱۸۱۱ از این نظر یک منبع کلیدی است. در آن سند به وضوح ذکر شده است که سفارت عثمانی در دولت قاجار نیازی به مترجم نداشته است. دلیل ساده و مشخص بیان شده است: اکثریت قریب به اتفاق مردم زبان ترکی را میدانستند و دیپلماتهای انگلیسی فعال در منطقه نیز به صحبت کردن هم به فارسی و هم به ترکی عادت داشتند. این یک تفسیر مدرن یا ادعای ایدئولوژیک نیست. این متن مستقیم مکاتبات رسمی دیپلماتیک است.
اسناد مذکور در نشریهای با عنوان «روابط عثمانی-ایران: در اسناد آرشیوی» گردآوری شده است. این کتاب در سال ۲۰۱۰ توسط آرشیو دولتی نخستوزیری ترکیه در آنکارا به چاپ رسیده است. در این نشریه، اسناد آرشیوی عثمانی به همراه فتوکپیهای اصلی، رونویسیها و توضیحات ترکی ارائه شده است. اسناد هم به ترکی عثمانی و هم به فارسی ارائه شدهاند. این حقایق به طور قاطع یک حقیقت را اثبات میکند: اگر دولت قاجار سیاست فارسیسازی سیستماتیک را دنبال میکرد، گسترش وسیع، کارکردی بودن و پذیرفته شدن زبان ترکی به عنوان یک زبان عادی ارتباطی در محیط دیپلماتیک ممکن نبود.
دولت قاجار یک امپراتوری عملی بود، نه ایدئولوژیک. سیاست زبانی نه بر هدف «ملتسازی»، بلکه بر توازن قدرت موجود استوار بود. هر کس در موقعیت حاکم بود، زبان او کاربردی بود. به همین سادگی.
فتحعلی شاه قاجار خود نیز نماد این واقعیت بود. او ایدئولوگ ناسیونالیسم فارسی نبود. در دوره او نه زبان ترکی ممنوع شد و نه زبانهای غیرفارسی به عنوان تهدید معرفی شدند. برعکس، واقعیت چندزبانه وضعیت طبیعی دولت بود. ایران قاجار در این معنا یک دولت ملی مرکزگرا نبود، بلکه یک مدل امپراتوری چندقومیتی کلاسیک بود. نقطه گسست دقیقاً از اینجا آغاز میشود.
در سال ۱۹۲۱، رضا خان با یک کودتای نظامی به قدرت رسید. او شاه نشد، بلکه شاه شد. این کودتا با حمایت آشکار سیاسی و نظامی بریتانیا انجام شد. دولت قاجار منحل شد و برای اولین بار در تاریخ ایران، ناسیونالیسم فارسی مرکزگرا و مبتنی بر قومیت به ایدئولوژی دولتی تبدیل شد. رضا پهلوی مشروعیت خود را نه از سلسله تاریخی و نه از توافق عمومی کسب میکرد. به همین دلیل، او مجبور بود منبع جدیدی برای مشروعیت اختراع کند. این منبع، ایدئولوژی «ملت واحد فارسی» شد. از این مرحله به بعد، زبان دیگر وسیله ارتباطی نبود، بلکه به ابزاری سیاسی تبدیل شد. زبان فارسی اساس «ملت واحد» اعلام شد و سایر زبانها به عنوان خطر تجزیه برچسب خوردند.
در دوره پهلوی، زبان ترکی و سایر زبانهای غیرفارسی به طور سیستماتیک سرکوب شدند. آموزش تنها به زبان فارسی انجام میشد، زبانهای دیگر در نهادهای دولتی کنار گذاشته شدند، و صحبت کردن به ترکی به عنوان نشانه عقبماندگی و نافرمانی معرفی میشد. این یک مدرنیزاسیون طبیعی نبود. این یک مهندسی ایدئولوژیک خشونتآمیز بود. هدف رضا پهلوی آشکار بود: از بین بردن واقعیت سیاسی چندزبانه و چندمرکزی دوره قاجار و ساختن یک هویت فارسی یکپارچه و متمرکز به جای آن. تاریخ بازنویسی شد، نقش سلسلههای ترک به حاشیه رانده شد، و گذشته چندقومیتی ایران به طور سیستماتیک انکار شد. فارسیسازی دیگر یک انتخاب فرهنگی نبود، بلکه به عنوان مسئله امنیت دولتی مطرح میشد.
انقلاب اسلامی سال ۱۹۷۹ نیز این خط را نشکست. فقط شکل تغییر کرد. سلطنت جای خود را به تئوکراسی ملاها داد، اما سیاست فارسیسازی به همان شکل حفظ شد. رژیم جدید این بار زبان فارسی را تحت عنوان «مرکزگرایی اسلامی» مشروعیت بخشید. ترکی، کردی، عربی و سایر زبانها باز هم کنار گذاشته شدند. آموزش به زبان مادری باز هم ممکن نشد. مشکل ملی حل نشد، بلکه صرفاً پشت پردهای دینی قرار گرفت.
بنابراین، خط فارسیسازی که با پهلویها آغاز شد، در دوره ملاها نیز تغییر نکرد. روش متفاوت است، اما ماهیت یکسان است. این سیاست که دیروز به نام ناسیونالیسم انجام میشد، امروز به نام دین ادامه مییابد. دولت باز هم از مرکز اداره میشود، باز هم یک زبان و یک هویت برتر شمرده میشود، باز هم هویتهای غیرفارسی به عنوان تهدید معرفی میشوند. به همین دلیل، ادعای «قاجارها فارسیسازی میکردند» نه تنها یک اشتباه تاریخی، بلکه یک دستکاری تاریخی است. آرشیوها این را رد میکنند. اسناد عثمانی این را رد میکنند. یادداشتهای دیپلماتهای اروپایی این را رد میکنند.
حقایق به وضوح سخن میگویند: فارسیسازی محصول کودتای پهلوی است، نه دوره قاجار، و توسط ملاها ادامه یافته است. تاریخ در اینجا بیطرف است. هر کس بخواهد آن را میپذیرد، هر کس نخواهد با اسطورهها زندگی میکند. اما واقعیت تغییر نمیکند. دوره فتحعلی شاه قاجار آخرین مرحلهای بود که در آن ترکبودگی، چندزبانی و واقعیت امپراتوری هنوز در ایران عادی تلقی میشد. فرآیندی که پس از آن آغاز شد، تخریب سیستماتیک این واقعیت بود. این یک خط تغییرناپذیر است. و تا زمانی که این خط شکسته نشود، مشکل داخلی ایران نه با روابط با غرب و نه با مانورهای منطقهای حل نخواهد شد. زیرا مشکل در خارج نیست، بلکه در فلسفه دولتی است که بر انکار تاریخ بنا شده است.
البای حسنلی،
زوریخ