امروز مردم آذربایجان سالگرد فاجعه ۲۰ ژانویه را گرامی میدارند. ۳۶ سال پیش، ملت ما که برای استقلال و آزادی قیام کرده بود، با واکنش بیرحمانه رهبری اتحاد جماهیر شوروی مواجه شد. ارتش سرخ که وارد باکو شده بود، با ستم بر شهروندان خود، صدها آذربایجانی را به قتل رساند، زخمی کرد و به زندان افکند.
Modern.az از رؤسای احزاب امروزی درباره خاطراتشان از وقایع ۳۶ سال پیش پرسیده است. پاسخهای آنها را ارائه میدهیم.
صابیر رستمخانلی، رئیس حزب همبستگی مدنی: “۲۰ ژانویه، با تمام فجایع و تلفاتش، و همچنین پیشرفت مبارزه دموکراتیک مردم در آذربایجان طی تقریباً دو سال، صفحهای قهرمانانه در تاریخ ماست. نگرش من به آن سنگرها، به تجمع مردم در خیابانها و غیره، متفاوت است. اما مردم خودشان، بدون وابستگی به هیچ تحریکاتی، این بیعدالتی را تحمل نکرده و برای بستن راهها میآمدند.

زیرا مسکو پیوسته از ارامنه حمایت میکرد و به جای اعزام ارتش به سمت ارامنه در بخش کوهستانی قرهباغ، در واقع آن را به باکوی آرام میفرستاد. در آن زمان شایعاتی مبنی بر پوگروم، فشارها علیه ارامنه و غیره در باکو وجود داشت. یعنی این حرکت کاملاً اشتباه است. باکو که در جنگ جهانی دوم اتحاد جماهیر شوروی را با نفت خود نجات داده بود، با ارتشی روبرو شد که گویی در معرض فاشیسم قرار گرفته و به سمت فاشیسم پیش میرفت.
به همین دلیل، بهانه مسکو معلوم بود که گویا مرزهای اتحاد جماهیر شوروی در حال فروپاشی است، مقاومت مسلحانه در باکو وجود دارد و پس از آن دولت قانونی تغییر میکند. با همین بهانهها ارتش وارد باکو شد. همان شب مجلس ملی تشکیل جلسه داد. من عضو کمیسیون تحقیقاتی بودم که در آن روز تشکیل شد. از آن روز به بعد، ماهها به تحقیق درباره وقایع پرداخت.
بسیاری از شرکتکنندگان مورد بازجویی قرار گرفتند. ما تحقیق کردیم که چه کسانی ارتش را به باکو دعوت کرده بودند و چه کسانی با این موضوع موافقت کرده بودند – همه اینها را بررسی کردیم. سپس این اسناد به دلایلی فاش نشدند. پس از به قدرت رسیدن حیدر علیاف، این موضوع دوباره مورد بررسی قرار گرفت. خلاصه، زمان میگذرد، اما این فاجعه فراموش نمیشود. ارتش روسیه با ناسزا گفتن به ملت ما وارد باکو میشد، در میان آنها ارامنه نیز بودند. تانکها در خیابانهای باکو با فریاد «این ترکها را بکشید» میتاختند. اکنون، پس از همه اینها، وقتی دوباره در باکو شیفتگی به روسیه و مسکو و مدارس روسی را که یکی پس از دیگری باز میشوند، میبینم، شگفتزده میشوم. این فراموشکاری در ما برایم سنگین است”.

آکیف ناغی، رئیس حزب وطن آزاد در اظهاراتی به سایت ما گفته است که در آن زمان رهبری یکی از سنگرها را بر عهده داشته است: “در آن زمان در یک خوابگاه معروف در شهرک احمدلی زندگی میکردم. عصر ۱۸ ژانویه، یک اتوبوس جلوی خوابگاه آمد و اعلام کردند که به سمت سنگر میروند. گفتم، شما بروید، ما خودمان میآییم. در بزرگراه زیغ، در محلی که از دریا خارج میشود، سازماندهی ساخت سنگر را بر عهده گرفتیم. من رئیس شورای خوابگاه بودم. الهان نورییف نیز معاون من بود. ما دو نفر با هم اتاقها را گشتیم. در خوابگاه ۳۰۰ خانواده زندگی میکردند، همه را دعوت کردیم که با هم به سنگر بروند. ۴۵ نفر را لیست کردیم، سپس شب ۱۸ به ۱۹ ژانویه تا صبح در آنجا منتظر ماندیم.
صبح استراحت کردیم. همه به دنبال کار خود رفتند. فردا شب دوباره ۴۵ نفر با هم رفتیم. من رهبری سنگر را بر عهده داشتم. تا صبح در آنجا ماندیم. ساعت ۱۲:۰۰ اطلاعاتی میرسید که پراکنده شوید، مردم را میکشند، به شما نیز آسیب میرسانند. زیرا دسترسی از دریا به بزرگراه زیغ یکی از گزینههای ممکن بود. ما نیز گفتیم که تا صبح خواهیم ایستاد.
نزدیک صبح، حوالی ساعت پنج و نیم، پیام رادیویی را شنیدیم. میگفتند خیابانهای باکو غرق در خون است. پس از آن فکر کردیم که بمانیم یا برویم؟ حدود ۱۵ نفر مانده بودند، بقیه پراکنده شده بودند. گفتم، صبر کنیم تا هوا روشن شود. الهان نورییف گفت که ما مردم را بیرون آوردهایم، مسئولیت داریم، برویم.”

ناتق جعفرلی، رئیس حزب رئال با اینکه در زمان حوادث ۱۷ ساله بود، شاهد وقایع خاصی بوده است:
“در زمان فاجعه ۲۰ ژانویه در آلاتاوا، درست کنار پادگانهای سالیان بزرگ شدم، در آن زمان دانشجو بودیم و جزو افرادی بودیم که نقش فعالی داشتند. چون روز ۲۰ ژانویه کنار پادگان سالیان بودیم، حوالی ساعت ۱۱-۱۲ شب والدینم آمدند و مرا به خانه صدا زدند که غذا بخورم. وقتی حوادث شروع شد، در خانه بودم. خانه ما ۵۰۰-۶۰۰ متر از پادگانهای سالیان فاصله دارد. وقتی حوادث شروع شد، به خیابان دویدم. افرادی روی زمین افتاده بودند. اگر اشتباه نکنم، شخصی به نام عادل از دستش زخمی شده بود. او را به خانه آوردم، دست و بازویش را بستیم. سپس با کمک همسایگان و افراد بزرگتر او را به بیمارستان رساندند. یعنی برای من روزی بود که در خاطرات حک شد. اما دیگر مخالف این هستم که این روز را تنها به عنوان یک فاجعه ارزیابی کنیم. زمان گذشته است، خداوند شهدای ما را رحمت کند، آنها برای آزادی و استقلال به شهادت رسیدند. من طرفدار این هستم که این روز نه تنها به عنوان روز فاجعه، بلکه به عنوان یک حماسه قهرمانانه در تاریخ آذربایجان جای گیرد. این همچنین، به تعبیر مجازی، واکسنی برای مردم آذربایجان شد که هر چه از روسیه، از امپراتوری روسیه دورتر باشیم، بهتر است.”

اقبال آغازاده، رئیس حزب امید اشاره کرده است که در زمان حوادث در جنبش دانشجویی حضور داشته است:
“من در سال ۱۹۹۰ در باکو دانشجو بودم. در ۱۸ ژانویه به فکر رفتن به قرهباغ بودیم. باید به صورت گروههای داوطلب به قرهباغ میرفتیم. اما وضعیت اضطراری و مسائل دیگر که در باکو رخ داد، این روندها را ناتمام گذاشت. شب حدود ساعت ۲۰:۳۰ بلوک تلویزیون منفجر شد، نزدیک شب من در نریمانوف، در خیابان سابق مسکو، اکنون خیابان حیدر علیاف بودیم. آنچه را که در آنجا رخ داد نیز دیدیم. فردا جلوی ساختمان کنونی اداره ریاست جمهوری، کمیته مرکزی آن زمان، جمع شدیم. در ۲۲ ژانویه، روز تشییع جنازه در میدان آزادی بود، از آنجا نیز به تشییع جنازه رفتیم. پس از تشییع جنازه به شهرستان فضولی که والدینم در آن زندگی میکردند، رفتم. ما در بطن وقایع رخ داده بودیم، در جنبش دانشجویی بودیم. حوادث را از بیرون نشنیدیم. برعکس، بیشتر از ما میشنیدند که چه اتفاقی افتاده است.”

تورال عباسلی، رئیس حزب آغ:
“در ۲۰ ژانویه حدود ۸-۹ سال داشتم. خانواده ما از نظر سیاسی فعال بود، هم مادرم و هم پدرم در میدان حضور داشتند، تا جایی که میتوانستند خرید میکردند، غذا میپختند و میبردند. ما را نیز به تظاهرات جبهه در سمت متروی ساحل میبردند. از کودکی در بطن وقایع بودهایم. دقیقاً شب ۱۹ به ۲۰ ژانویه در منطقهای به نام کوبینکا زندگی میکردیم. شب در آنجا بیدار نماندیم. ما خواهر و برادر بودیم. والدین ما صدای گلولهها را شنیدند، اما بیرون نرفتند. گلولههای آتشین به محله ما افتاد، همسایهها بیدار ماندند. صبح به یاد دارم، والدینمان دست ما را گرفتند و به شهر رفتیم. در مردم ترسی از اینکه ما را خواهند کشت یا خواهند برد، وجود نداشت. لباسها و سلاحهای سربازان روسی هنوز در یاد ماست، از جلوی صفوفی که آنها تشکیل داده بودند، میگذشتیم. آنچه را که در شهر رخ داده بود دیدیم، سپس به خانه بازگشتیم. از کودک تا بزرگسال، پیشاهنگان کراواتهای خود را دور میانداختند، و ما ستارههای اکتبریا که تصویر کودکی لنین را داشتند، دور میانداختیم و لگدمال میکردیم. چنین دورانی بود. در آن دوران جنگ قرهباغ بود، دوران پرآشوبی بود. اما یک چیز را به وضوح به یاد دارم که هیچ کس نمیترسید. همه با امید به فردا نگاه میکردند و باور داشتند که بهتر و زیباتر خواهد شد.”