…خداوند به او استعداد ساختن و سرهم کردن داستانها و لطیفههایی از هیچ داده بود. علاوه بر این، با همان استعداد نیز سخن میگفت.
اگر محیط مناسبی داشت، شاید به یکی از فیلمنامهنویسان یا کمدینهای استندآپ مشهور جهان تبدیل میشد. اما متأسفانه، استعداد او از دایره دوستان و آشنایانش فراتر نرفت.
هرچه اطرافیانش بیشتر غرق در گفتههایش میشدند، تخیل او نیز بیشتر “فوران میکرد”. خودت هم میدانستی که بسیاری از شنیدههایت ساختگی است، اما او آنقدر ماهرانه داستانسرایی میکرد که باز هم نمیتوانستی جلوی خندهات را بگیری.
اما یک بار او یکی از واقعیترین و دردناکترین داستانهای دنیا را تعریف کرد: “ما پیکر شهدایمان را از مناطق جنگی بیرون میآوردیم. گاهی آستین ژاکت ما به خون آغشته میشد. امکان شستن و تمیز کردن نبود. وقتی غذا میخوردیم، میدیدیم که لکههای خون روی آستینمان خشک شده و باقی مانده است”.
داستانهایی هستند که خلق کردنشان ممکن نیست.
این داستان را نیز او خود در جنگ میهن که به عنوان افسر داوطلب در آن شرکت کرده بود، تجربه کرده بود.
دیروز، رشید بخشعلیاف، روزنامهنگار و رزمنده جنگ میهن را به خاک سپردیم.
خاطرات من که از آشنایی با او در یک روز خوش سپتامبر سال ۱۹۹۷ در مقابل ساختمان دوم دانشگاه دولتی باکو آغاز شده بود، در قبرستان ماسازیر به پایان رسید.
او از سال دوم با انتقال به گروه ما پیوسته بود. یک سال قبل، بخش آموزش از راه دور دانشکده روزنامهنگاری به دلایلی موقتاً لغو شده بود و به جای آن، پذیرش در دو گروه انجام شده بود. علاوه بر این، بیش از ۱۲ دانشجو نیز از ترکیه آمده بودند. به همین دلیل، در ابتدای سال دوم، تعداد ما از ۶۵ نفر فراتر رفت. این احتمالاً رکورد تعداد دانشجو در تاریخ دانشکده بود.
معمولاً، عادت کردن دانشجویان جدید به محیط ناآشنا کمی طول میکشد. اما رشید از همان روزهای اول با انرژی مثبت خود چنان با بچهها صمیمی شده بود که بسیاری از ما فکر میکردیم نه تنها از سال اول دانشگاه، بلکه شاید از همان کلاس اول با هم درس میخوانیم.
توانایی او در برقراری ارتباط با مردم، مهارتش در سازگاری سریع با محیطهایی که وارد میشد، و استعدادش در ایجاد فضایی مثبت در هر مکانی که حضور داشت را بعدها در روزنامه “شرق” که با هم کار میکردیم نیز حس میکردم. او میتوانست دوست پیدا کند و دوستیهای به دست آورده را حفظ کند.
در زنگهای تفریح، اغلب همکلاسیهایمان را میدیدی که دور رشید جمع شدهاند و او لطیفههایی را که میدانست، پشت سر هم تعریف میکرد.
یک بار اتفاق جالبی افتاد.
از سال سوم، رئیس دانشکده ما تغییر کرده بود. مرحوم یالچین علیزاده، که به عنوان یک کمونیست سابق طرفدار نظم و انضباط جدی بود، جای آکیف رستماف خوشرفتار و متمایل به اصول دموکراتیک را گرفته بود. او سعی در حل مشکل حضور و غیاب دانشجویان داشت. بیشترین غیبتکنندگان نیز همکلاسیهای ما از ترکیه بودند.
استاد یالچین در یکی از کلاسها به سالن آمد و شروع به بررسی حضور و غیاب دانشجویان بر اساس دفترچه کرد. از دانشجویان ترکیهای فقط دو نفر در کلاس حضور داشتند: مصطفی کاراپینار و حسین گورهان تونجر. وقتی رئیس دانشکده از آنها درباره سایر دانشجویان پرسید، هر کدام دلیلی برای غیبتشان بیان کردند. نام یکی از همکلاسیهای ما نیز علی غالب ایگیت بود.
استاد یالچین با عصبانیت پرسید:
-خب اینها را دانستیم، اما علی چه شد؟
در این هنگام صدای رشید از ردیف عقب شنیده شد:
-علی مرد، علی مرد!
این عبارت برای همه از نقش تکین، شخصیت دارای ناتوانی ذهنی در سریال معروف “یووا” که چند سال پیش پخش شده بود، بسیار آشنا بود.
شوخی بهجای رشید چنان خندهای در سالن ایجاد کرد که استاد یالچین، که ذاتاً فردی بسیار جدی بود، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد و از کلاس خارج شد.
زمان از دست دادن دوستان ما کمی زود آغاز شده بود. همکلاسی ما، دیانت صحبتاف، پسری بسیار خوب از هر لحاظ، در روزهای پایانی سال اول در بوزوونا، هنگام شنا در دریا، جان باخت. چند ماه پس از اتمام دوره کارشناسی، پیش از بهار، خبر ناگوار دیگری از تارتار درباره همکلاسی فراموشنشدنی دیگرمان، شلاله کریماوا، رسید. او بیماری گواتر داشت و در یک عمل جراحی ساده درگذشته بود.
در مجلس ترحیم، پدر و مادر و خواهران شلاله فقید با مهماننوازی اصیل قرهباغی، سفرهای جداگانه در داخل پهن کرده و هر چقدر اصرار کردند، هیچ لقمهای از گلوی کسی به دلیل شوک پایین نمیرفت.
در بازگشت، رشید اتوبوس را از تارتار به مینگهچویر راند. مادرش بین دو سنگ غذا آماده کرد و حدود ۳۰ نفر از همکلاسیهای رشید مهمان آنها شدند. خانهشان مانند تمام آپارتمانهای شوروی برای آن تعداد آدم کوچک بود. اما گشادهدستی آنها این را حس نمیشد. گویی در خانه خودمان، سر سفره پدر و مادرمان بودیم.
رشید در چنین خانوادهای بزرگ شده بود.
کاردوستی، حلالخوری، پاکی، قابل اعتماد بودن، و عشق به میهن به عنوان ارزشهایی در شخصیت او نیز نهادینه شده بود.
او علاقه زیادی به دروس نظامی داشت. کمی پس از اتمام دانشگاه، به عنوان افسر در ارتش خدمت کرد و دوباره به کار خود در تحریریه “شرق” بازگشت. چند سال بعد به روزنامه “آذربایجان” منتقل شد. اگرچه دیگر در یک مکان کار نمیکردیم، اما همیشه شنیدن اینکه او چگونه از نوشتهای به نوشته دیگر پختهتر میشد، احترامی که در میان روزنامهنگاران کسب کرده بود، و شنیدن سخنان خوب دربارهاش بسیار خوشایند بود.
از پستهای او در شبکههای اجتماعی، گاهی عکسهایش را با لباس نظامی و نوشتههایش را از منطقه جبهه به عنوان یک افسر باتجربه در روزنامه “آذربایجان” میدیدم. او با اشتیاق در مراسمهای برگزار شده در یگانهای نظامی شرکت میکرد. این جوان سبزه، که در زندگی عادی با هیچ کس دعوا و مشکلی نداشت و برعکس، به هر جایی که میرفت فضایی خوشایند و آرامشبخش میآورد، روحیهی یک رزمنده را نیز داشت. گویی در میان نظامیان خود را پیدا میکرد.
هنگامی که جنگ میهن آغاز شد، او اسلحه به دست گرفت و در عملیاتهای نظامی شرکت کرد. از جنگ به عنوان یک رزمنده پیروز بازگشت. او به همراه دیگر همکلاسیهای رزمندهمان، راسیم بایراماف و عامیل محرماف، مایه افتخار همه ما شد.
قول داده بود که خاطرات جنگ را بنویسد و به صورت کتاب چاپ کند. کمی نوشت، اما بعد، گویا ادامه نداد. شاید از کارهای روزمره وقت پیدا نکرد، شاید هم بعدها سلامتیاش اجازه نداد. کاش مینوشت. این کتاب نیز یکی از فراموشنشدنیترین یادگارهای او میشد.
از دیروز تاکنون، لحظاتی که با حضور او در زندگیام رقم خوردهاند، از جلوی چشمانم دور نمیشوند. دوران دانشجوییمان، رفتنمان به دنبال مصاحبهها و گزارشهای مشترک از تحریریه، همسفریهایمان در قطار، اتوبوس، و خودرو، مجالس و مهمانیهایی که در آنها شرکت میکردیم، رقصهای فوقالعاده او، عروسی خود رشید...
رشید پسر بسیار خوبی بود.
حیف که کم زندگی کرد. ۴۸ سال که چیزی نیست؟!
خداوند ادامه عمرش را به خانوادهاش، به دو فرزند گلش ببخشد و روحش را با موفقیتهای آنها شاد گرداند.
یادیگار جعفرلی
روزنامهنگار