قرهباغ سرزمینی است که در آن خاک خود سخن میگوید. هر منطقه و هر روستای آن با ویژگی خاصی متمایز شده است. یکی با معلمانش شهرت یافته، یکی با استادان مقام، و دیگری با هنر بافته شده گره به گره توسط زنان قالیباف. تا فوریه سال 1992، خوجالی نیز چنین بود - با نظامیانش، مردم سختکوش و خندانش، قلعه باشکوه آسکران، رودخانه خروشان قارقار، و معلمان باسوادش شناخته میشد. و همچنین با درختان بادامش…
درخت بادام درختی است که بهار را زودتر از همه استقبال میکند. گویی سختی زمستان را تاب نیاورده و اولین درختی است که از خورشید شاد میشود. در خوجالی نیز بادامها زود شکوفه میدادند. گلبرگهای سفید خالص هنوز قبل از اینکه خاک کاملاً گرم شود، بر شاخهها مینشستند. عروسیها و جشنهای روستا نیز مانند همان گلها شاد و روشن برگزار میشد. از هر خانهای صدایی میآمد، هر حیاطی مانند یک کانون گرم میسوخت.

انسان گاهی نمیداند که لحظهای که زندگی میکند، آخرین لحظه است. 26 فوریه 1992 برای مردم خوجالی چنین روزی بود... آن روز نوزادانی بودند که آخرین بار پدرشان را در آغوش گرفتند، زنانی که آخرین بار همسرشان را به سر کار فرستادند، پدرانی که آخرین بار پیشانی فرزندشان را بوسیدند. پدربزرگها و مادربزرگهایی که در عمر 70-80 ساله خود چیزهای زیادی دیده بودند، آن روز برای آخرین بار هوای سرد و پاک خوجالی را به درون کشیدند. کودکانی بودند که برای آخرین بار در حیاطشان بازی کردند، خانوادههایی که برای آخرین بار با آرامش سر سفره نشستند.
پس از آن شب، نام خوجالی دیگر مانند گذشته برده نشد. سرنوشت نوزادان متولد نشده در آن روز ناتمام ماند. آه کودکانی که پاهایشان هنگام پنهان شدن در جنگل یخ زد، نگاه مادران و خواهرانی که به اسارت افتادند، خون سربازانی که وحشیانه کشته شدند، و سایه پدربزرگها و مادربزرگهای پیری که به دلیل ناتوانی در ترک خانه، در میان آتش ماندند، در نام خوجالی باقی ماند.
قلعه آسکران دیگر نه با عظمتش، بلکه با شهادتش بر فاجعه به یاد آورده شد. رودخانه قارقار نیز دیگر رودخانه خاطرات کودکان نبود. پاهای کسانی که از آن رودخانه عبور کردند، نه در آب، بلکه در دردی یخزده فرو رفت. بدنهای لرزان کودکانی که هنگام فرار از روستاهایشان به آب افتادند، و اجساد پراکنده در کنار رودخانه، قارقار را نیز تغییر داد.
خوجالی دیگر به گونهای دیگر شناخته شد. با کودکی پنج ساله که در آرامگاه شهدا خفته است، با سرنوشت رفخان که هنگام فرار در جنگل یخ زد، و با درد سالاتین هشت ماهه که مادرش برای اینکه به اسارت نیفتد، او را به سینهاش فشرد و نفسش را گرفت، شناخته شد.

موشگوناز احمدووا، که فرزندش را برای اینکه به اسارت نیفتد خفه کرد و در جنگل بیکس ماند، در این باره با Modern.az-ا صحبت کرده است.
موشگوناز احمدووا همسر شهید یلمار احمدووا است. او مدت کوتاهی قبل از جنگ به خوجالی عروس شده بود:
“من از لاچین به خوجالی عروس شده بودم. جوان بودم و رفتن به جایی که نمیشناختم در آن زمان دشوار بود. اما مردم خوجالی از همان روز اول به من کمک کردند. همسرم یلمار، خانوادهاش... نمیدانستم که این خوشبختی زیاد دوام نخواهد آورد. دو دخترمان به دنیا آمدند. نام بزرگتر وساله و نام کوچکتر افسانه بود. یلمار میخواست که هر دو معلم شوند. همسرم از سال 1990 در فرودگاه به عنوان افسر پلیس کار میکرد. علیف حاجییف، توفیق حسیناف، فضولی رستماف نزدیکترین دوستان او بودند.
با وجود اینکه در شرایط جنگی زندگی میکردیم، همسرم همیشه به آینده خوشبین بود. هرگز فکر نمیکردیم که چنین مصیبتی بر سرمان بیاید. اکنون او را به خاطر چنین فکری سرزنش میکنم. 34 سال است که فکر میکنم همه چیز میتوانست جور دیگری باشد. اما هرگز نمیتوانم یلمار را پیر تصور کنم. در سرنوشت من نبود که با او پیر شوم، فرزندانم را بزرگ کنم، و نوههایم را تربیت کنم. پس از مصیبتی مانند خوجالی، تمام بار فرزندانم را به تنهایی به دوش کشیدم...
در سال 1991، سومین فرزندمان به دنیا آمد. آن زمان وقتی از خوجالی به لاچین میرفتیم، سالاتین آسکروا از یلمار درباره فرزندان و خانوادهاش پرسید. او هم گفته بود که 2 دختر دارد و یکی دیگر هم خواهد داشت. سالاتین آسکروا هم گفته بود که اگر دختر شد نامش را سالاتین و اگر پسر شد نامش را جیهون بگذاری. دخترمان به دنیا آمد و یلمار نامش را سالاتین گذاشت. اما او نه رفتن دخترش به مدرسه را دید و نه بزرگ شدنش را”.

"خوجالی از آن روز به بعد برایم مانند قفسی بود"
“یلمار از سال 1988، پس از شعلهور شدن حوادث، تمام روز در محل کار بود. او نیز مانند همه مردم خوجالی، وطنش را بر فرزندان و خانوادهاش ترجیح میداد. فکر نمیکرد که من دخترانی دارم. یلمار در دسامبر 1991 در جریان درگیریها درگذشت. سالاتین آن زمان 5 ماهه بود، نمیدانستم چه کنم. خوجالی که سالها در آن زندگی کرده بودم، از آن روز به بعد برایم مانند قفسی، مانند زندانی بود. مادرم و خانوادهاش پس از آن روز برای بردن بچهها به نزد ما آمدند. میدانستند که وضعیت در خوجالی بسیار بد است. مادرزنم نمیخواست فرزندش را آنجا رها کند و برود، من هم نتوانستم او را تنها بگذارم. دختران بزرگترم را با مادرم به برده فرستادم، من، سالاتین و مادرزنم در خوجالی ماندیم. دلم نیامد آن زن پیر را تنها بگذارم. اما آن روز مادرزنم، سه برادرشوهرم، سه خواهرشوهرم، یک پسر برادرشوهرم، نوه برادرشوهرم، پسر دایی همسرم، و دختر دایی خودم شهید شدند. نه مردهای از آنها هست و نه زندهای”.

"نوزاد 8 ماههام را برای اینکه به اسارت نیفتد، خفه کردم"
"شب 25 به 26 فهمیدیم که اگر در خوجالی بمانیم، همه خواهیم مرد. مانند همسایگان و روستاییانمان مجبور شدیم به جنگل فرار کنیم. در آن زمان تنها راه جنگلی برای رفتن به آغدام باقی مانده بود. ارمنیها تمام راههای دیگر را بسته بودند. من با نوزاد 8 ماههام در آغوش، سعی میکردم با دست و پای باز از جنگل به آغدام بروم. وقتی به جنگل رسیدیم، سالاتین گریه میکرد. ترسیدم که به اسارت بیفتیم. در آن زمان بیش از 30 نفر با ما بودند. پدرزن پسر دایی همسرم، آیدین آقا، سلاح در دست داشت. گفتم من و بچه را بکش. در دلم نه به اسارت افتادن خودم راضی بودم و نه دیگر دختران و عروسها را. او هم گفت که من نمیتوانم جانی را که خدا داده است بگیرم. با دستم بچه را به سینهام فشردم، دیگر گریه نکرد، نفسش قطع شده بود. اول فکر کردم بچه را در جنگل بگذارم، اما دلم نیامد. نامش را همسرم یلمار، به خاطر سالاتین آسکروا گذاشته بود. او آخرین امانتش به من بود، گفتم هر چه شود، مردهاش را هم با خودم خواهم برد. ماهیره آنا آنجا بود، گفتم این بچه را به پشتم ببند. دلم میسوخت، در برف بودم، اما انگار بدنم آتش گرفته بود و میسوخت، نمیتوانستم گریه کنم، گلویم گره خورده بود، نمیتوانستم نفس بکشم. آن زمان شالی داشتم که با دست بافته بودم، سالاتین را در همان شال پیچیدم".

عکس: شال بافتنی و لباسهای رویی که موشگوناز احمدووا پس از خفه کردن دخترش سالاتین، او را در آن پیچید.
"ارمنیها گفتند که شما را میبریم، اما اگر گلوله شلیک کنید، همه شما را خواهیم کشت"
"وقتی از روستای دهراز پایین آمدیم و دوباره بالا رفتیم، ارمنیها ما را دیدند. گفتند "شما را میبریم". آنگاه درگیری شروع شد. افراد ما زخمی شدند. ما را به جایی شبیه طویله بردند. در اسارت، ماهیره آنا به من گفت که بچه تکان میخورد. از خوشحالی نمیدانستم چه کنم، واقعاً تکان میخورد. یک روز در آن طویله یخزده ماندیم، نمیتوانستم راه بروم. توانی نداشتم که بچه را بردارم. همروستاییمان گفت که بچه را بده من ببرم. گفتم که او مرده و زنده شده است، از کنارم دورش نمیکنم. دستم را گرفت و من و نوزاد سالاتین را با خود برد. وقتی ارمنیها پرسیدند بچه کیست، گفت که پدر و مادرش مردهاند، و آنها اجازه دادند. ارمنیها گفتند که "شما را میبریم، اما اگر گلوله شلیک کنید، همه شما را خواهیم کشت". از خوجالی به آغدام، و از آنجا به ابدال - گولابلی رفتیم، دو دخترم به مادرم اجازه نمیدادند که بیاید و مرا از آنجا ببرد. بعد مادرم برایم تعریف میکرد، میگفت که فکر میکردند همه شما مردهاید، و اگر من هم بیایم، میمیرم..”

"اولین بار پس از آن حادثه گریه کردم"
“وقتی در آغدام بودیم، دوباره صدای اسلحه شنیدیم، نمیتوانستم سالاتین را از کنارم دور کنم. بچه را به مادرم هم ندادم، پاهایم در وضعیت بدی بود، نمیتوانستم راه بروم، وقتی صدای اسلحه را شنیدم ترسیدم، وقتی خواستم فرار کنم، برادر مرحومم مرا گرفت و به آغوش کشید. آنجا هر دو گریه کردیم، اولین بار پس از خروج از خوجالی آن زمان گریه کردم”.

"از آن پس هر چه بر سرم میآید، برای خوجالی گریه میکنم"
“پس از اینکه همه چیز بهتر شد، دولت حمایت زیادی از ما کرد، همه دخترانم درس خواندند، همه کار میکنند. آرزوی یلمار برآورده شد، دو دخترم نیز معلم هستند. اما او این روزها را ندید. نه میداند که دخترانش معلم شدهاند و نه اینکه خوجالی آزاد شده است.
در سال 2023، پس از آزادی خوجالی، ابتدا به تنهایی و سپس با نوههایم قبر او را زیارت کردم. اولین بار که رفتم ترسیدم که مبادا قبرش را پیدا نکنم. فکر کردم که مبادا این خوشبختی نصیب من نشود. وقتی به آنجا رفتم، فکر کردم که 30 سال است زندگی در خوجالی وجود ندارد، فکر میکردم یلمار چند ماه پیش فوت کرده است. اما من بیش از 30 سال بدون او زندگی کردم. اگر بپرسید که آیا به نبود او عادت کردهایم، پاسخ من و دخترانم “نه” خواهد بود. با وجود اینکه اکنون دخترانم از سنی که پدرشان شهید شد، بزرگتر هستند. برای ما یافتن تسلی دشوار بوده است. اما 2 سال است که به خودم قول دادهام، دیگر برای خوجالی گریه نخواهم کرد. زیرا آن سرزمینها آزاد هستند، حداقل من، دخترانم، و نوههایم که هرگز چهره پدربزرگشان را ندیدهاند، جایی برای آرامش دارند، قبری برای زیارت دارند...”