یاقوت شکیزاده، جوان آذربایجانی که در سال 2017 موفق به دریافت بورسیه ریاست جمهوری شد، سپس در مسابقات ملی آشپزی به موفقیت دست یافت و در حال حاضر در ژاپن در رشته هوش مصنوعی تحصیل میکند، مسیر توسعه متفاوتی را طی کرده است. این مسیر که از مسابقات آشپزی جهانی تا سالنهای دانشگاهی ژاپن امتداد دارد، هم از نظر توسعه شخصی و هم از نظر تجربه بینالمللی قابل توجه است.
پروژه «صدای دیاسپورا» از Modern.az نیز با هدف معرفی آذربایجانیهای مقیم خارج از کشور که در زمینههای مختلف به موفقیت دست یافتهاند، راهاندازی شده است.
در این پروژه هم داستانهای شخصی آنها و هم نکات مربوط به تصویر کلی دیاسپورای آذربایجان منعکس میشود.
بنابراین، مهمان این قسمت از «صدای دیاسپورا»، یاقوت شکیزاده، دانشجوی سال دوم موسسه علم و فناوری نارا در ژاپن، دارنده بورسیه ریاست جمهوری، برنده MEXT (بورسیه دولتی ژاپن) و کسی است که از آشپزی به تحقیقات هوش مصنوعی روی آورده است.
مصاحبه با او را تقدیم میکنیم:
- مسیری که از موفقیتها در زمینه آشپزی آغاز شد و امروز به تحصیل شما در علم و فناوری در ژاپن میرسد، چگونه شکل گرفت؟ کدام لحظه را نقطه عطف زندگی خود میدانید؟
- در واقع، این مسیر از یک منظر ممکن است عجیب به نظر برسد، از آشپزی به فناوری. اما من این را تضاد نمیبینم، بلکه دو علاقه مکمل یکدیگر میدانم.
برای مدت طولانی، آشپزی برای من چیزی فراتر از یک سرگرمی ساده بود. یک روز در مسابقه مدرسه آشپزی CASA شرکت کردم و برنده شدم. این به من فرصت تحصیل رایگان در آنجا را داد. آن لحظه نقطه عطف زندگی من بود، زیرا چیزی که سالها میخواستم - تحصیل حرفهای آشپزی - محقق شد. انسان گاهی منتظر باز شدن یک در است، و وقتی آن در باز میشود، میبیند که چه دنیای بزرگی در داخل آن وجود دارد.
دوره ای که در CASA گذراندم چیزهای زیادی به من آموخت - نه تنها دستور پخت، بلکه دقت، زیباییشناسی، و به پایان رساندن یک کار... جالب اینجاست که این ویژگیها بعدها در زمینه فناوری و تحقیق نیز به کارم آمد.
پس از آمدن به ژاپن، همه چیز گستردهتر شد. اکنون در حال تحقیق در مورد کاربرد هوش مصنوعی در برنامهنویسی هستم، به ویژه نقش ابزارهای هوش مصنوعی در محیطهای توسعه نرمافزار واقعی، فرآیندهای بازبینی کد و همکاری با توسعهدهندگان. اگر آشپزی به من «چگونه انجام دادن» را آموخت، فناوری به من آموخت که «چرا اینگونه کار میکند» را بپرسم. این دو با هم ترکیبی بهتر از آنچه فکر میکردم شدند.
- در حالی که مردم معمولاً کشورهای آمریکا و اروپا را انتخاب میکنند، چرا شما ژاپن را انتخاب کردید؟ روند کسب برنامه MEXT چگونه بود و واکنش خانواده شما به این تصمیم چه بود؟
- راستش را بخواهید، انتخاب ژاپن بسیاری را شگفتزده کرد. «چرا آمریکا نه، چرا اروپا نه؟» - این سوال را آنقدر شنیدم که... اما برای من پاسخ همیشه روشن بود.
ژاپن، حتی از دور، همیشه برای من جامعهای متفاوت به نظر میرسید - منظم، عمیق، و وفادار به ارزشهای خود. ژاپن یکی از معدود جوامعی است که توانسته فرهنگ و سنت خود را حفظ کند و در عین حال به روی جهان باز باشد. این ترکیب مرا جذب کرد. علاوه بر این، دانشگاههایی با محیط آکادمیک قوی در زمینه تحقیقاتی که من انجام میدهم - کاربرد هوش مصنوعی در برنامهنویسی - دقیقاً در ژاپن بودند.
روند MEXT - یعنی بورسیه دولتی ژاپن - آسان نبود. مدارک، امتحانات، مصاحبهها... هر مرحله نیاز به آمادگی جدی داشت. اما در این فرآیند چیزهای زیادی یاد گرفتم - هم در مورد خودم و هم در مورد آنچه میخواستم. روزی که خبر قبولی را دریافت کردم، راستش را بخواهید، باور کردنش سخت بود. در مورد واکنش خانوادهام، آنها همیشه پشت من بودند. گفتند: «ژاپن است، خیلی دور است»، اما هیچکس هرگز نگفت «نرو». این حمایت برای من بسیار مهم بود، زیرا گرفتن چنین تصمیمی به تنهایی دشوار است. دانستن اینکه خانواده پشت شماست، به انسان قدرت زیادی میدهد.

- آیا سازگاری با جامعهای کاملاً متفاوت از آذربایجان دشوار بود؟ در ابتدا کدام نکات شما را بیشتر شگفتزده کرد یا مشکل ایجاد کرد؟
- راستش را بخواهید، فرآیند سازگاری هم دشوار و هم جالبتر از آنچه فکر میکردم بود. بزرگترین مانع زبان بود. وقتی به ژاپن آمدم، ژاپنی بلد نبودم، اینجا یاد گرفتم. در ابتدا، انجام کارهای سادهای مانند پرسیدن چیزی در سوپرمارکت یا حل و فصل امور اداری در یک اداره دولتی، بسیار دشوار بود. انسان به زبان مادری خود بسیاری از کارها را به صورت خودکار حل میکند، اما به زبان خارجی باید هر جمله را از قبل فکر کند. این میتواند خستهکننده باشد، به خصوص در ماههای اول.
نارا شهری منحصر به فرد است، سرعت توکیو را ندارد، آرامتر و سنتیتر است. این از یک طرف سازگاری را آسانتر کرد، زیرا ریتم زندگی سنجیدهتر است. اما چیزی که بیشتر از همه مرا به معنای مثبت شگفتزده کرد، کیفیت زندگی سالمندان بود. در آذربایجان، زندگی سالمندان پس از سن معینی محدود میشود - این یک تصور کلی است. اما در ژاپن، دیدم که افراد 70-80 ساله فعال، مستقل و به زندگی وابسته هستند. کارهای خود را خودشان انجام میدهند، به راحتی از حمل و نقل عمومی استفاده میکنند، و زندگی اجتماعی خود را ادامه میدهند. این بر من تأثیر زیادی گذاشت - اینجا به وضوح دیدم که سن نباید زندگی را محدود کند.
- اگر جوامع آذربایجان و ژاپن را مقایسه کنید، به نظر شما بزرگترین شباهتها و جدیترین تفاوتها بین دو ملت چیست؟
- مقایسه دو ملت همیشه جالب است، زیرا مردم معمولاً تفاوتها را میبینند و شباهتها را نادیده میگیرند.
در واقع، بین جوامع آذربایجان و ژاپن نقاط مشترک بیشتری از آنچه فکر میکردم وجود دارد. احترام به بزرگترها در هر دو فرهنگ بسیار قوی است. نحوه برخورد با افراد مسن در ژاپن، ارزشی که به آنها داده میشود، به من یادآوری کرد که این برای ما نیز همینطور است، فقط به شکلی متفاوت بیان میشود. ارزشهای خانوادگی نیز در هر دو جامعه جایگاه مرکزی دارد.
در مورد تفاوتها، چیزی که بیشتر از همه احساس کردم، رفتار اجتماعی است. در ژاپن، سر و صدا در فضاهای عمومی حداقل است، همه به فضای شخصی یکدیگر احترام میگذارند. در مترو هیچکس با صدای بلند با تلفن صحبت نمیکند، هیچکس شما را هل نمیدهد. این آنقدر طبیعی جریان دارد که پس از مدتی احساس میکنید خودتان را با آن وفق دادهاید.
رفتار ژاپنیها با خارجیها اما ترکیبی است، نه کاملاً باز و نه کاملاً با فاصله. آنها مودب هستند، همیشه آماده کمک هستند، اما برقراری ارتباط عمیق زمان میبرد. آذربایجانیها اما از همان اولین دیدار خونگرمتر هستند و میتوانند به سرعت با افراد ناآشنا نیز ارتباط راحت برقرار کنند. من این تفاوت را نه خوب و نه بد ارزیابی میکنم، بلکه صرفاً دو کد فرهنگی متفاوت است.

- سیستم آموزشی در ژاپن چه تاثیری بر شما گذاشته است؟ تفاوتهای اصلی بین دانشگاههای آذربایجان و ژاپن چیست؟
- سیستم آموزشی در دانشگاه ژاپن برای من یک سورپرایز واقعی بود. در آذربایجان، فرآیند آموزش بیشتر امتحانمحور است - بیشتر به این نگاه میشود که چقدر خوب در امتحان پاسخ دادهاید، نه اینکه چه چیزی یاد گرفتهاید. اما در ژاپن، رویکرد متفاوتی دیدم. اینجا به جای امتحانات جدی، سوال «چه چیزی یاد گرفتی، چگونه میتوانی آن را به کار ببری» در مرکز قرار دارد. گزارشها، پروژهها، بحثها - اینها تفکر واقعی دانشجو را نشان میدهد، نه حفظ کردن را.
آزادی داده شده در کلاسها نیز مرا شگفتزده کرد. دانشجو خودش موضوع را هدایت میکند، سوالات خود را خودش شکل میدهد. این در ابتدا دشوار به نظر میرسد، زیرا ما بیشتر بر «انتظار برای شنیدن آنچه گفته میشود» بزرگ شدهایم. اما پس از مدتی، ارزش این آزادی را درک میکنید. اگر سیستم آموزشی آذربایجان بخواهد چیزی از ژاپن بگیرد، دقیقاً همین رویکرد باید باشد - دیدن دانشجو نه به عنوان یک شنونده منفعل، بلکه به عنوان یک متفکر فعال.
- شما هم در زمینه آشپزی موفق بودهاید و هم در حال حاضر در رشته فناوری تحصیل میکنید. این دو زمینه متفاوت چگونه بر جهانبینی شما تأثیر گذاشتهاند؟
- قرار دادن این دو زمینه در کنار هم در ابتدا ممکن است عجیب به نظر برسد، اما برای من همیشه مکمل یکدیگر بودهاند. آشپزی چیز بسیار مهمی را به من آموخت - اینکه حتی کاری که دوست دارید چقدر میتواند به صبر و تکنیک نیاز داشته باشد. انسان فکر میکند اگر چیزی را دوست داشته باشد، آسان خواهد بود. اما در آشپزخانه یاد گرفتم که عشق کافی نیست - دقت، تکرار، و پافشاری لازم است. این درک در زمینه فناوری و تحقیق نیز به همین شکل به کار آمد. از طرف دیگر، آشپزی برای من فقط یک کار نیست، بلکه راهی برای کنارهگیری است. پس از یک روز طولانی تحقیق، یا ساعتها گذراندن جلوی صفحه نمایش، رفتن به آشپزخانه به من آرامش خاصی میدهد. دستها کار میکنند، و ذهن نفس میکشد. به نوعی این دو زمینه یکدیگر را متعادل میکنند - یکی مرا به فکر وامیدارد، دیگری به من آرامش میدهد. شاید بهترین ترکیب در زندگی همین باشد - چیزی شما را به جلو میبرد، و چیز دیگری شما را به خودتان بازمیگرداند.
- گفته میشود هزینههای زندگی در ژاپن بالاست. به عنوان یک دانشجوی آذربایجانی، آیا به نظر شما اینطور است؟
- این سوال را زیاد از من میپرسند. و پاسخ من همیشه یکسان است: بستگی به وضعیت دارد. بورسیه MEXT برای زندگی دانشجویی کافی است. اگر درست برنامهریزی کنید، میتوانید راحت زندگی کنید - بدون اینکه محدودیت زیادی احساس کنید. اما برخی هزینهها واقعاً بالاست. حمل و نقل در صدر آنها قرار دارد - پولی که در ژاپن برای قطار و مترو خرج میشود، جایگاه جدی در بودجه ماهانه دارد. سبزیجات و میوهها نیز بسیار گران هستند. چیزهایی که در باکو به بازار میروید و ارزان میخرید، اینجا چندین برابر گرانتر تمام میشود. این، به خصوص در ابتدا، میتواند انسان را شگفتزده کند.
اما وقتی به تصویر بزرگتر نگاه میکنید، چیز جالبی میبینید: هزینه ماهانه برای یک نفر در باکو و ژاپن تقریباً یکسان است. تفاوت در این است که ساختار هزینهها تغییر میکند. در باکو برخی چیزها ارزان و برخی گران هستند، اما در ژاپن این تعادل به شکل متفاوتی برقرار شده است. بنابراین گفتن «ژاپن گران است» کاملاً درست نیست. دقیقتر بگوییم، «ژاپن به شکلی متفاوت گران است».

- به نظر شما طول عمر ژاپنیها به چه چیزی مربوط است؟
- طول عمر ژاپنیها موضوعی است که در جهان بسیار مورد بحث قرار میگیرد و وقتی اینجا زندگی میکنید، بهتر متوجه میشوید که این راز چیست. به نظر من، پشت این موضوع نه یک چیز، بلکه چندین چیز قرار دارد. اول، فرهنگ غذایی. ژاپنیها معمولاً کم میخورند، اما با کیفیت میخورند. وعدهها کوچک است، محتویات ساده است. پرخوری و اسراف در این فرهنگ وجود ندارد - حتی دور ریختن غذای باقیمانده روی میز در اینجا گناه محسوب میشود. این نگرش به خودی خود اساس یک سبک زندگی سالم را میگذارد.
دوم، فعالیت بدنی. ژاپنیها ورزش را به بخشی جداییناپذیر از زندگی خود تبدیل کردهاند. دیدن افراد مسن که صبح زود در پارک قدم میزنند و ورزش میکنند، در اینجا منظرهای عادی است. تناسب اندام برای آنها یک عادت مادامالعمر است.
سوم، و به نظر من مهمترین، زندگی هدفمند است. در ژاپن مفهومی به نام «ایکیگای» وجود دارد که تقریباً به معنای «دلیل زندگی» است. وقتی انسان هدفی، علاقهای، روتینی دارد، هر چه سنش باشد، وابستگیاش به زندگی نیز قوی میشود. این را به وضوح در سالمندان اینجا میبینید. وقتی همه اینها را کنار هم میگذارید، طول عمر یک تصادف نیست، بلکه نتیجه یک فلسفه زندگی است.
- فناوریها در زندگی روزمره در ژاپن چگونه احساس میشوند؟
- وقتی صحبت از ژاپن میشود، بلافاصله رباتها، قطارهای سریعالسیر و آخرین فناوریها به ذهن مردم میآید. این تصور کاملاً اشتباه نیست، اما کاملاً هم درست نیست. وقتی اینجا زندگی میکنید، یک تضاد جالب را میبینید. از یک طرف، پیشخدمتهای رباتیک، سیستمهای خودکار، و دقیقترین سیستم حمل و نقل عمومی جهان وجود دارد. از طرف دیگر، هنوز از فکس استفاده میشود. برخی از فرآیندهای اسناد رسمی هنوز به صورت آنلاین حل نمیشوند، بلکه نیاز به مراجعه حضوری و پر کردن کاغذ دارند. وقتی برای اولین بار این را میبینید، نمیتوانید باور کنید، در مکانی که به عنوان کشور فناوری شناخته میشود، این منظره واقعاً غیرمنتظره است.
به نظر من، دلیل این تضاد، رویکرد بسیار محتاطانه جامعه ژاپن به تغییر است. آنها فناوریهای جدید را میپذیرند، اما میخواهند کاملاً مطمئن شوند که سیستمهای قدیمی را رها کنند. این گاهی اوقات کندی به نظر میرسد، اما در عین حال بازتابی از مفهوم دقت و قابلیت اطمینان نیز هست.
در نتیجه، فناوری در ژاپن با سرعت یکسانی به همه جنبههای زندگی وارد نشده است - در برخی زمینهها از جهان جلوتر است، در برخی دیگر از آنچه فکر میکنید عقبتر است. این نیز آن را به مکانی جالبتر تبدیل میکند.

- ساکنان ژاپن با خارجیها چگونه رفتار میکنند؟
- در مورد رفتار ژاپنیها با خارجیها، حرفهای زیادی زده میشود، اما حقیقت همیشه در میانه است. ژاپنیها به طور کلی با خارجیها مودب و کمککننده هستند. وقتی در خیابان گم میشوید، یا چیزی را پیدا نمیکنید، همیشه آماده کمک هستند. گاهی اوقات حتی اگر زبان بلد نباشند، سعی میکنند با اشاره و میمیک بفهمند. این صمیمیت همیشه انسان را گرم میکند. اما در عین حال، فاصله مشخصی نیز وجود دارد. ژاپنیها به خارجیها علاقه دارند، اما برقراری ارتباط عمیق زمان میبرد. این سردی نیست، بلکه صرفاً یک احتیاط فرهنگی است. آنها به سرعت با همه روابط شخصی برقرار نمیکنند، این هم در مورد ژاپنیها و هم در مورد خارجیها به یک اندازه صدق میکند.
نکته جالب این است که خارجی بودن گاهی اوقات جلب توجه میکند، به خصوص در شهرهای آرامتر مانند نارا. مردم نگاه میکنند، گاهی اوقات تعجب میکنند. اما در این نگاهها خصومت نیست، بلکه بیشتر حس کنجکاوی وجود دارد. با گذشت زمان به این هم عادت میکنید، حتی گاهی اوقات لبخند میزنید. به طور کلی، اگر بخواهم بگویم، در ژاپن به عنوان یک خارجی، نه کاملاً در داخل و نه کاملاً در خارج احساس میکنید. این فضای میانی گاهی اوقات دشوار است، اما باعث میشود وابستگی خود را به فرهنگ خود قویتر احساس کنید.
- به نظر شما، آذربایجان چه چیزهایی را باید از ژاپن بیاموزد و برعکس؟
- این سوال مستلزم رویکردی با عشق به هر دو کشور است - نه یکی را به آسمان بردن و نه دیگری را کوچک شمردن.
مهمترین چیزی که آذربایجان میتواند از ژاپن بیاموزد، به نظر من، نظم اجتماعی و کارایی خدمات دولتی است. در ژاپن، مکانیزم دولتی بسیار دقیق کار میکند - از حمل و نقل گرفته تا فرآیندهای بوروکراتیک، در همه چیز نظمی وجود دارد. احترام به فضاهای عمومی، مراقبت از اموال عمومی - اینها ارزشهایی هستند که در ژاپن از آموزش، خانواده و جامعه میآیند. این فرهنگ را نمیتوان یک شبه ساخت، اما میتوان گامهایی در جهت آن برداشت.
اما چیزی که ژاپن میتواند از آذربایجان بیاموزد، خونگرمی و صراحت در ارتباط است. ژاپنیها مودب هستند، اما گاهی اوقات این ادب به مانعی تبدیل میشود - بیان احساسات، صحبت مستقیم دشوار میشود. آذربایجانیها اما توانایی برقراری ارتباط سریع با مردم و ایجاد روابط صمیمانه را دارند. این سبک ارتباطی گرم هم در زندگی شخصی و هم در زندگی حرفهای بسیار ارزشمند است. در ژاپن گاهی اوقات احساس میکنم این کمبود وجود دارد.
هر دو ملت چیزهای زیادی برای یادگیری از یکدیگر دارند - فقط برای این کار ابتدا باید به یکدیگر گوش دهند.
- برای زندگی و کار، آذربایجان را انتخاب میکنید یا ژاپن را و چرا؟
- پاسخ این سوال پیچیدهتر از آن چیزی است که فکر میکنید و میخواهم صادق باشم.
هر دو را دوست دارم، اما نمیخواهم هیچ یک را به معنای کامل «انتخاب» کنم. آذربایجان ریشه من است - خانوادهام، زبانم، فرهنگم، جایی که خودم را کامل احساس میکنم. ژاپن اما مرا بزرگ کرد - تفکرم را گسترش داد، زندگی حرفهایام را شکل داد، چیزهای زیادی در مورد خودم به من آموخت. این دو مکان برای من جایگزین یکدیگر نیستند، بلکه دو دنیای مکمل یکدیگرند. انتخاب یکی به معنای دست کشیدن از دیگری به نظر میرسد، و این برای من درست نیست.

- اگر دوباره فرصت داشتید، تحصیل در ژاپن را از آذربایجان انتخاب میکردید؟
- بله، و در این مورد هیچ تردیدی نداشتم. ژاپن برای من فقط یک مکان برای تحصیل نبود. وقتی به اینجا آمدم، یک دانشجو بودم، اما در طول این سالها خودم، دیدگاهم به جهان، و آنچه میخواستم را بهتر درک کردم. چنین تغییری در هر جایی اتفاق نمیافتد - برای این کار به محیط مناسب، زمان مناسب، و شجاعت مناسب نیاز است. لحظات دشواری نیز وجود داشت، مثلاً زبان، تفاوتهای فرهنگی، دوری. اما هر یک از این دشواریها چیزی به من آموخت. انسان بدون خروج از منطقه راحتی خود چقدر میتواند رشد کند؟ بنابراین اگر برای بار دوم به دنیا میآمدم، همین مسیر را انتخاب میکردم. شاید شجاعتر بودم، زودتر قدم برمیداشتم. اما نقطه پایانی همان بود، ژاپن.
- میگویند زندگی در خارج از کشور دیدگاه انسان را نسبت به کشورش تغییر میدهد. شما با زندگی در ژاپن، با چه نگاه متفاوتی به آذربایجان نگاه میکنید؟
- زندگی در خارج از کشور انسان را مجبور میکند که با دقت بیشتری به کشور خود نگاه کند. از دور میبینید که چه چیزهایی را همیشه عادی میدانستید، در واقع چقدر ارزشمند بودهاند. چیزی که بیشتر از همه در مورد آذربایجان دلتنگش میشوم، قبل از هر چیز خانواده و غذا است، البته. اما پشت این، چیز عمیقتری وجود دارد: راحتی بودن در کنار مردم خودت. در آذربایجان، در خیابان، در بازار، در محله - در همه جا حس آشنایی وجود دارد که طرز فکر، شوخی، و دیدگاه مردم به زندگی را درک میکنم. اما در خارج از کشور، هر ارتباطی تا حدی نیاز به دقت دارد - برای خواندن کد فرهنگی، برای اینکه اشتباه فهمیده نشوید. این خستهکننده نیست، اما کمبود آن رابطه بیفاصله و خونگرم در آذربایجان را احساس میکنید.
وقتی به باکو برمیگردم، دلتنگ محیط آرام اجتماعی ژاپن میشوم - آن نظم، آن احترام به فضای شخصی را میخواهم. اینها چیزهایی هستند که انسان بدون اینکه متوجه شود به آنها عادت میکند، و در غیابشان واضحتر دیده میشوند.
با زندگی در ژاپن، دیدگاهم به آذربایجان اساساً تغییر نکرده است - همیشه کشورم را دوست داشتهام و این حس باقی میماند. شاید فقط بهتر درک کردم که برخی از ارزشهای ما - خونگرمی، مهماننوازی - چقدر خاص هستند. گاهی اوقات وقتی از دور به نزدیکترین چیز نگاه میکنید، واضحتر میبینید.

- در ژاپن چگونه آذربایجان را معرفی و ارائه میکنید؟ بیشترین سوالاتی که ژاپنیها در مورد کشور ما میپرسند چیست؟
- معرفی آذربایجان در ژاپن برای من هم مسئولیت و هم لذت است. چند سال پیش، تقریباً هیچ ژاپنیای اطلاعاتی در مورد آذربایجان نداشت. اما پس از اکسپو، وضعیت تغییر کرد، اکنون حداقل کسانی هستند که نام ما را شنیدهاند، برخی حتی موقعیت جغرافیایی ما را نیز میدانند. این ممکن است یک تغییر کوچک به نظر برسد، اما برای کسی که در خارج از کشور زندگی میکند، شنیدن «آذربایجان؟ بله، میدانم!» شادی خاصی میدهد. ژاپنیها بیشتر به جغرافیا و فرهنگ ما علاقه دارند - دریای خزر، قفقاز، موقعیت ما بین شرق و غرب آنها را به فکر وامیدارد. سوالاتی که با «شما یک کشور مسلمان هستید، اما...» شروع میشوند، زیاد است. من اما آذربایجان را با بهترین زبانی که میدانم، یعنی غذا، معرفی میکنم. وقتی برای دوستان ژاپنیام غذاهای آذربایجانی میپزم، بیان چهره آنها هر بار یکسان است: ابتدا کنجکاوی محتاطانه، سپس رضایت کامل. غذا تمام موانع زبانی را از بین میبرد. یک سینی پلو، یک کاسه دوشبارا - اینها نیازی به هیچ ترجمهای ندارند. به نظر من، این صمیمانهترین راه برای معرفی یک ملت است.
- به عنوان یک جوان آذربایجانی مقیم خارج از کشور، فعالیتهای دیاسپورا را چگونه ارزیابی میکنید؟
- به عنوان یک جوان آذربایجانی مقیم خارج از کشور، هر روز احساس میکنم که فعالیتهای دیاسپورا چقدر مهم است. وقتی انسان از کشور خود دور است، هم خودش را نمایندگی میکند و هم نوعی پل بین دو فرهنگ عمل میکند. فعالیتهای کمیته دولتی امور دیاسپورا را شخصاً از طریق «اردوی تابستانی» تجربه کردم و این تجربه برای من بسیار ارزشمند بود. آشنایی با جوانان آذربایجانی از کشورهای مختلف جهان، شنیدن داستانهای آنها، این به خودی خود یک غنای بزرگ است. دوستیهایی که در آنجا به دست آوردم، امروز نیز ادامه دارد.
اما میخواهم صادق باشم، در این زمینه کارهای بیشتری میتوان انجام داد. به نظر من، رویدادها باید بیشتر و در جهات متنوعتری برگزار شوند. نه تنها معرفی فرهنگی، بلکه فرصتهای توسعه حرفهای، شبکهسازی، و همکاری در زمینههای خود نیز باید برای جوانان ایجاد شود. پتانسیل جوانان آذربایجانی در خارج از کشور بزرگ است، و برای هدایت صحیح این پتانسیل، به پلتفرمهای منظم و محتوایی نیاز است.

- شرکت شما در ششمین «اردوی تابستانی» که توسط کمیته برگزار شد، چه چیزی برای شما به ارمغان آورد؟
- «اردوی تابستانی» برای من تجربهای بسیار ارزشمندتر از آنچه انتظار داشتم بود. بودن در کنار جوانان آذربایجانی از کشورهای مختلف جهان، به خودی خود حس بسیار خاصی است. همه ما در کشورهای مختلف زندگی میکنیم، در زمینههای مختلف کار میکنیم، تجربیات متفاوتی داشتهایم. اما به یک زبان صحبت میکنیم، ارزشهای مشترکی داریم. این اشتراک انسان را خیلی سریع به هم نزدیک میکند.
چیزی که در اردو بیشتر از همه برایم ارزشمند بود، آموزشها و سمینارهای محتوایی بود - قالبهایی که فقط گوش نمیدادیم و نمیرفتیم، بلکه شرکت میکردیم، فکر میکردیم، و با یکدیگر تبادل نظر میکردیم. در چنین لحظاتی، افراد اطراف خود را عمیقتر میشناسید. نه در یک رویداد رسمی، بلکه در میان یک گفتگو، از یک جمله، از یک سوال کسی، انسان را کشف میکنید. دقیقاً همین لحظات در ذهن میماند.
دوستیهایی که در آنجا به دست آوردم، امروز نیز ادامه دارد. آشنایی با افرادی که در کشورهای مختلف و در زمینههای مختلف کار میکنند، ارزش این روابط را با گذشت زمان بهتر نشان میدهد. اردو یک بار دیگر به من یادآوری کرد که خارج از کشور بودن به معنای تنهایی نیست - اگر بتوانید با افراد مناسب، در محیط مناسب گرد هم آیید.
- در اولین سفر خود به قرهباغ آزاد شده، چه احساساتی داشتید؟
- آمدن از ژاپن، از آن سوی دنیا، و برای اولین بار پا گذاشتن بر خاک خودت - بیان این با کلمات دشوار است. شوشا را دیدم. شوشایی که از کودکی شنیده بودم، در ترانهها و اشعار زندگی میکرد، اکنون در مقابلم بود. انسان گاهی مکانی را آنقدر با احساسات میشناسد که وقتی به آنجا میرسد، گویی هم غریبه و هم آشنا به نظر میرسد. در شوشا دقیقاً همین حس را داشتم. آنچه در آنجا دیدم، احساسات متفاوتی را ایجاد کرد - از یک طرف، آثاری که سالها باقی مانده بودند، از طرف دیگر، امید به سرزمینی که دوباره ساخته و احیا میشود. ساختمانهای جدیدی که در کنار ساختمانهای ویران شده سر برافراشته بودند، آن سکوت، آن هوا - همه با هم چیز بسیار قدرتمندی بود.
اما چیزی که بیشتر از همه در خاطرم ماند، حس غرور بود. به عنوان کسی که در خارج از کشور زندگی میکند، اغلب مجبور میشوید آذربایجان را توضیح دهید، معرفی کنید، دفاع کنید. اما در شوشا نیازی به توضیح هیچ چیز نبود - فقط بودن در آنجا کافی بود. وقتی روی آن خاک میایستید، برخی چیزها نیازی به کلمات ندارند.
- اولین توصیه شما به جوانان آذربایجانی که میخواهند به ژاپن بروند چیست؟ برنامههای آینده شما چگونه است؟
- اولین توصیه من به جوانانی که میخواهند به ژاپن بروند ساده است - برای تغییر فرهنگی آماده باشید. این جمله آسان به نظر میرسد، اما در واقع معنای آن را فقط وقتی زندگی میکنید درک میکنید. ژاپن هم زیباتر و هم پیچیدهتر از آن چیزی است که در شبکههای اجتماعی میبینید. انیمهها، عکسهای توریستی، فرهنگ «کاوایی» - اینها فقط یک لایه از ژاپن هستند. در زندگی واقعی، نظم اجتماعی متفاوتی، سبک ارتباطی متفاوتی، انتظارات متفاوتی وجود دارد. اینها را نمیتوان از کتاب یاد گرفت - فقط با تجربه کردن آنها را درک میکنید.
بنابراین مهمترین چیز باز بودن است. ادعای دانستن همه چیز از قبل را نداشته باشید، از اشتباه کردن نترسید، تفاوت را نه به عنوان مشکل، بلکه به عنوان فرصتی برای یادگیری ببینید. حتی اگر زبان بلد نیستید - من هم اینجا یاد گرفتم، این شما را متوقف نکند.
در مورد برنامههای آیندهام، در حال حاضر قصد دارم تحصیلاتم را در سطح بالاتری ادامه دهم. میخواهم در زمینه تحقیقاتیام عمیقتر شوم، بیشتر یاد بگیرم. پس از آن را هنوز باز میگذارم - زندگی گاهی اوقات مسیرهای جالبتری از برنامهها نشان میدهد.